صادق چوبك در 1295 در بوشهر به دنيا آمد. با انتشار نخستين مجموعه داستان خود به نام «خيمه شب بازي» در 1324، در رديف مطرحترين داستاننويسان آن دوره قرار گرفت. آثار تاليفي بعدي او عبارتند از: مجموعه داستانهاي «انتري كه لوطيش مرده بود»، «روز اول قبر»، «چراغ آخر» و دو داستان بلند «تنگسير» و «سنگ صبور». چوبك در سال 1353 خود را بازنشسته كرد و به انگلستان و سپس به امريكا رفت. او در 13 تير 1377 در بركلي امريكا درگذشت.
چرا دريا توفاني شده بود
صادق چوبک
شوفر سومي كه تا آن وقت همهاش چرت زده بود و چيزي نگفته بود كاكا سياه براق گندهاي بود كه گل و لجن باتلاق رو پيشاني و لپهايش نشسته بود. سر و رويش از گل و شل سفيد شده بود. اين سه تن با كهزاد كه پاي پياده رفته بود بوشهر از پريشب سحر توي باتلاق گير كرده بودند و هر چه كرده بودند نتوانسته بودند از توي باتلاق رد بشوند.
سياه مانند عروسك مومي كه واكسش زده باشند با چهرهي فرسودهي رنجبرده اش كنار منقل وافور و بتر عرق چرت ميزد. چشمانش هم بود. لبهايش مانند دو تا قلوه روهم چسبيده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهاي سرش مانند دانههاي فلفل هندي به پوستش چسبيده بود. رو موهايش گل و لجن نشسته بود. هر سه چرك و لجن گرفته بودند.
صداي ريزش باران كه شلاق كش روي چادر كلفت آب پس ندهي كاميون ميخورد مانند دهل توي گوششان ميخورد. هر سه تو لك رفته بودند، كلافه بودند. آن دوتاي ديگر هم كه با هم حرف ميزدند حالا ديگر خاموش شده بودند و سوت وكور دور هم نشسته بودند. گويي حرفهايشان تمام شده بود و ديگر چيزي نداشتند به هم بگويند.
اما هنوز آهسته لبهاي عباس به هم ميخورد. گويي داشت با خودش حرف ميزد. اما صدايش گم بود. صدا كه از گلويش درميآمد تو غار دهانش ميغلتيد و جذب ديوارههايش ميشد. بعد سرش را مانند آدمهاي زنده از توي گريبانش بلند كرد. وافور را از پاي منقل برداشت و گذاشت كنار آتش. بعد صدا از توي گلويش بيرون آمد و گفت:
«اين يدونه بسم ميريم تا ببينيم اين روزگار لاكردار از جونمون چي ميخواد. جونمون نميسونه راحت شيم.»
يك خال آبي گوشهي مردمك بي نور چشمش خوابيده بود؛ روي چشم چپش. آبله صورت لاغر استخوان درآمدهاش را خورده بود. بينيش را گويي با شل ساخته بودند و هر دم ميخواست بيفتد جلوش تو آتش. چشمهاش كلاپيسهاي بود. به آتش منقل خيره بود. مانند اينكه به صداي دور اتومبيلي كه با ريزش باران قاتي شده بود گوش ميداد. حواسش آنجا تو كاميون نبود.
چهار تا كاميون خاموش توي باتلاق خوابيده بودند. لجن تا زير شاسيهايشان بالا آمده بود. مثل اين كه سالها همانجا سوت و كور زير شرشر باران خشكشان زده بود. تاريكي پرپشتي آنها را قاتي سياهي شب و پف نمهاي ريز باران كرده بود. دانههاي باران مانند ساچمههاي چهارپاره توي باتلاق فرو ميرفت و گم ميشد. روي باتلاق تاريكي و لجن گرفته بود. مانند ديگي بود كه چرم كهنه و آشخال توش ميجوشيد.
هر چهار تا كاميون بارشان پنبه بود. شوفرها نيمي از عدل هاي يك كاميون را ريخته بودند پايين توي لجنها و براي خودشان تو كاميون عقبي جا درست كرده بودند. اما كف كاميون را با چند عدل پوشيده بودند تا زير پايشان نرم باشد.
清水基吉
接吻映画見る黴傘に顎乗せて
فیلم ماچ بازی تماشا می کنم
و چانه بر چتری کپک زده
تکیه داده ام
شیمیزو موتوکیچی
اول کارت پستال
به آدرس من
بی هیچ نوشته ای .
بعد نامه ای پس از چندی ...
درون نامه
صفحه سفیدی .
تلفن آخر شب
صدای نفس
بی هیچ کلامی .
سرانجام بطری رها شده
از دهان موجی در سپیده دمان
بر ساحل شنی
چوب پنبه را در می آورم
کاغذ درونش را بیرون می کشم
دست خط تو بر آن است
« پیامی نیست . »
سال نو بر همه ی دوستان و وبلاگ نویسان مبارک باد.
هر کس از این کوچه باغ گذر کرد شاخه ی اناریَ کاسه ی آبی و یک جام پر از بوی اطلسی هدیه من
راپسودى در شبى پرباد
تى. اس اليوت
ساعت، دوازده،
در امتداد كناره هاى خيابانى
كه مانده است
در آميزه اى ماهگون،
در پچ پچ ماهزده افسون و سحر
لايه هاى خاطره آب مى شود،
و مى گسلد از تمامى پيوندهاى پيدا،
و از تمامى كسرها و جزءهايش.
هر تيرك برق را كه مى گذرم
چراغش طبل تقديرى ست
كه مى كوبد،
و از خلال فضاهاى تيرگى
نيم شب به لرزه مى آورد حافظه را،
همچون پريشان مردى
كه شمعدانى مرده اى مى تكاند.
ساعتى بعد،
چراغ خيابان پت پتى كرد،
چراغ خيابان به پچ پچه اى
زمزمه كرد:
«بنگر او را،
زنى را كه رو در رويت، به ترديد
در روشناى آن درگاهى مانده ست
كه مى گشايد بر او چون نيشِ خندى.
كناره هاى دامنش را ـ نخنما و چركين ـ
خواهى ديد
كه چگونه بر ماسّه ها ساييده ست
و گوشه چشمش را،
كه چگونه تاب مى خورد
چون سنجاقى كج.»
و يكّه و تنها
خاطره قى مى كند
جمعى تايده به هم را:
شاخه اى بر ساحل،
چنان پيچان و صاف پوسيده
كه پندارى جهان
راز استخوان بندى سپيد و سختش را
وا داده است
فنرى شكسته
در حياط كارخانه اى،
و زنگار بسته بر تفاله اى
كه از تَوانش به جا مانده است:
محكم و پيچان و
سخت شكننده!
در ساعت دو،
چراغ خيابان گفت:
«نگاه كن گربه اى را
كه در آب رو، تن دراز مى كند،
زبان مى لغزاند و
ته مانده هاى كره اى فاسد را
مى بلعد.»
و نيز دست بى اختيار كودكى
كه بلند مى شود
تا اسباب بازى كهنه اى را
كه از كنار اسكله در گذر است
به جيب بگذارد.
در پس چشمان آن كودك
هيچ نمى ديدم.
بارها در خيابان بوده ام
و از وراى درز روشن كركره ها
چشم ها ديده ام.
و يك بعدازظهر
خرچنگكى در حوض...
خرچنگكى پير
با چنگكان پشتش،
كه بر انتهاى شاخه اى در دستان من
قلاب كرده بود...
پاسى از شب رفته،
چراغ خيابان پچ پچى كرد،
چراغ خيابان
زمزمه اى به زير لب
در تاريكى خواند:
«ماه را بنگر!
سوسوى كم رمقى مى زند چشمش...
و بى غبطه اى
باز مى شود لبخندش در گوشه و كنار
و مى نوازد
گيسوان چمن را.
ماه
خاطره اش را گم كرده است
آبله اى پريده رنگ
صورتش را نيم مى كند
و در بوى عطر و غبار.
دستش مى پيچاند
گل سرخى كاغذين را.
ماه
با همه بوهاى شبانه و ديرين
كه تقاطع ذهنش را در گذرند
تنها مانده ست.»
بازگشت يادها،
از شمعدانى هاى بى آفتاب و خشك،
و غبار شكاف ها،
و بوى بلوط خيابان ها،
و بوهاى زنانگى در اتاق هاى پرده پوش،
و سيگارهاى دهليزها،
از خواب های تو
از انتظارهای تو
طولانی تر است این شب سیاه مکدر
آب بیاور
آبی به خنکای شبنم های صبح
که تصویر گل ها را شناورند.
تو هیمشه راز جهان را می فهمی
و از ابدیت آن می ترسی
و من از تو و از رازهای جهان و ابدیت ..........
شهریار اثری از نیکولو ماکیاولی (1) (1469-1527)، نویسنده و سیاستمدار ایتالیایی، که بیگمان پرخوانندهترین و بحثانگیزترین، ستودهترین و بدنامترین اثر در ادبیات سیاسی همه زمانهاست. این کتاب از ژوئیه تا دسامبر 1513، در ویلای (موسوم به «آلبرگاتچو» (2)) سانتاندرئا (3) واقع در پرکوزینا (4)، نزدیک سان کاشانو (5)، به نگارش درآمد که ماکیاولی از ماه آوریل همان سال، پس از آنکه به کلی مغضوب خاندان مدیچی، فرمانروایان تازه فلورانس، واقع شد به آن پناه برد. انگیزه تصادفی آن شایعاتی بود که در آغاز تابستان درباره نقشههای پاپ لئو (6) دهم برای ایجاد دولتی به نفع برادرزادگانش، جولیانو (7) و لورنتسو دِ مدیجی (8) رواج یافت؛ این شایعات ماکیاولی را که نگران سرنوشت فلورانس و ایتالیا بود و پس از سالها تجربه سیاسی میخواست اندیشه بهبار نشسته خود را بیان کند، بر آن داشت تا تفسیر خود درباره تیتوس لیویوس (9) را متوقف کند و به نوشتن این رساله تازه و کوتاهتر روی آورد. در دهم دسامبر، در نامه مشهوری به دوست خود فرانچسکو وتوری (10)، به او چنین خبر میدهد: «من رسالهای به نام شهریار نوشتهام که در آن تا جایی که میتوانم درمسائل غور میکنم.... اینکه حاکمیت چیست، بر چند نوع است، چگونه آن را به دست میآورند، چگونه آن را حفظ میکنند و چگونه آن را از دست میدهند.» چندی بعد، در 1516، در آغاز رساله خود تقدیمنامهای خطاب به لورنتسو دِ مدیچی نگاشت، ولی لورنتسو از متن بیخبر ماند. شهریار اثری است که با یک جهش فکری از ذهن نویسنده آن تراویده است و کوششهای تنی چند از نویسندگان برای اثبات اینکه ماکیاولی آن را طی مراحلی نوشته است به جایی نرسیده است. عنوان اثر را بیگمان خود ماکیاولی تعیین نکرده است: او خود آن را گاهی درباره پادشاهیها (11) و گاهی درباره شهریار (12) مینامد؛ دوستانش و کاتبان اولین نسخهها نیز آن را به نام، درباره پادشاهیها خواندهاند. ولی سنت مرجحاً نام شهریار را پذیرفته است و بدینگونه جای مهمی را که توصیف رئیس دولت در کتاب میگیرد برجسته کرده است. شهریار پس از مرگ نویسنده آن انتشار یافت؛ اولین چاپ آن در 1532 در رم، در انتشارات آنتونیو بلادو (13)، و در فلورانس، در انتشارات برناردو جونتا (14)، درآمد. این رساله که بسیار مختصر است، 26 فصل دارد؛ توالی منطقی آن فوقالعاده دقیق است و طرح آن بدون وقفه و بدون انحراف از موضوع بسط مییابد. در نه فصل اول که به پرسش «پادشاهیها بر چندگونهاند و به چه شیوههایی به دست میآیند» پاسخ داده میشود، روندهای مختلف تشکیل پادشاهیها بررسی میشود؛ فصل دهم از توانایی کلی دولت برای پیکار با دشمن خارجی سخن میگوید و فصل یازدهم به نوع خاصی از پادشاهی اختصاص دارد، یعنی پادشاهی دولتهای کلیسا که قوانین حاکم بر زندگی دولتهای دیگر در آنها اثری ندارد. مهمتر از این در فصول سوم تا پنجم، فتح ایالات تازه به دست یک دولت جاافتاده و سازمانیافته را بررسی میکند؛ در حالیکه فصول ششم تا نهم از تشکیل یک شبه پادشاهی – مانند پادشاهیهای فرانچسکو اسفورتسا (15) و چزاره بورجا (سزار بورژیا) (16)- سخن میگوید. با فصول دوازدهم تا چهاردهم وارد مسائل بزرگ کلی میشویم که مربوط به زندگی درونی دولت است و سرانجام به یک مسئله تنها خلاصه میشود: تشکیل نیروهای مسلح. در اینجاست که ماکیاولی، پس از انتقاد تند و گزنده از سپاهیان مزدور میکوشد تا برای یک دولت ضرورت داشتن «سپاههای ملی» را که «از رعایا، شهروندان یا از خود خدمتگزاران شهریار تشکیل شده باشد» نشان دهد. پس از این کار، یعنی پس از آنکه سازماندهی نظامی سامان یافت، دیگر ماکیاولی لازم نمیبیند اصلاحات کلی دیگری در دولت صورت گیرد؛ مسائل اقتصادی و مالی و جز اینها فرسنگها با اندیشه او فاصله دارد. از اینرو، میپردازد به مسائل مربوط به شخص شهریار، مسائل مربوط به وسایلی که او برای نگاهداشتن خویش بر سر قدرت باید به کار ببرد و مسائل مربوط به صفاتی که او باید داشته باشد. از اینرو، فصول پانزدهم تا بیست و سوم منحصراً به توصیف شهریار اختصاص دارد. تحلیل ماکیاولی در این قسمت کاملاً واقعگرایانه است. هنگامی که در فصل پانزدهم، ضمن حمله به فیلسوفان و نویسندگانی که «در باب جمهوریها و پادشاهیهایی خیالپردازی کردهاندکه هرگز در کار نبودهاند» میگوید بر سر آن است که «سخنی سودمند از بهر آنکس که گوش شنوا دارد پیش کشد». و برای این کار بر آن است که «به جای خیالپردازی میباید به واقعیت روی کرد»، خود کاملاً آگاهی دارد که سخنانی میگوید که هیچکس هرگز جرئت گفتن آنها را نداشته است. و اگنون به اندرزهایی که درکتاب آمده است نگاه میکنیم: در فصل شانزدهم میگوید بهتر آن است که تنگچشم به شمار آیید اما داراییهای دولت را به باد ندهید تا اینکه به گشادهدستی شناخته شوید اما کمر رعایای خود را در زیر بار مالیات بشکنید؛ در فصل هفدهم میگوید سنگدلی درجایی که باید بهتر است از مهربانی در جایی که نباید؛ بهتر آن است که ترسانگیز باشید و بزرگتان بدارند تا اینکه مهرانگیز باشید و کمتر بزرگتان بدارند. و مخصوصاً اندرزهای مشهور فصل هجدهم، که بیش از همه درباره آنها سخن گفتهاند واز آنها انتقاد کردهاند: شهریار باید بتواند، در عین حال، هم روباه باشد و هم شیر؛ نباید پایبند پیمان خود بماند، اگر این پایبندی به زیان او تمام شود و انگیزههایی که او را ناگزیر از بستن پیمان کرده بود از میان رفته باشد؛ باید خود را به ظاهر مهربان و درستپیمان و مردمدوست و راستگو و دیندار نشان دهد، ولی در عین حال باید بتواند چنین نباشد. بر روی هم، لازم است که «از نیکی دور نشود، اگر بتواند، ولی باید بتواند به بدی هم روی بیاورد، اگر چنین کاری ضروری باشد». همه اینها برای آن است که در کردارهای مردمان و مخصوصاً در کردارهای شهریاران، «همه پایان کار را میبینند». پس همان بهتر که کردار شهریار به گونهای باشد که به کامیابی او و حفظ دولت بینجامد: وسایل همواره نیک شمرده خواهد شد و همه آنها را خواهند ستود و سرانجام، در فصول بیست و چهارم تا بیست و ششم، میرسیم به پیوندهای مستقیم اثر با وضع ایتالیا در آن زمان. چنانکه گفتهاند، امکان اتخاذ تدبیرهای تازه سیاسی بود که ماکیاولی را به نوشتن شهریار برانگیخت؛ به همین سبب در پایان رساله که تا اینجا جنبه نظری و کلی داشت، برمیخوریم به بررسی عواملی که موجب شد شهریاران دولتهای خود را از دست بدهند (فصل بیست و چهارم). سپس نویسنده تحیلی درباره بخت ارائه میدهد، و اینکه آیا انسان با توانایی و کاردانی خود میتواند در برابر آن مقاومت کند یا نه (فصل بیست و پنجم)؛ سرانجام، از سخنان خود چنین نتیجه میگیردکه اکنون برای یک شهریار باتدبیر و «بافضیلت» امکان آن هست که دولتی تازه و نیرومند به وجود آورد که بتواند ایتالیا را از تاختو تازهای «بربرها» ایمن نگاه دارد و بساط «سلطه بربری» فرانسویها و اسپانیاییها را برچیند (فصل بیست و ششم). رساله با ابیات پترارک (پترارکا) (17) مأخوذ از شعر «ای ایتالیای من!» (18) پایان مییابد: «مردانگی در برابر خشم –سلاح برخواهد گرفت، و کار جنگ را کوتاه خواهد کرد- زیرا که آن دلیری دیرینه- در دلهای ایتالیاییها نمرده است.» به این ترتیب، رساله، که طی 25 فصل خود، روشنی سرد استدلال استوار و بیچون و چرایی داشت با فریادی پرشور و با استغاثهای دردناک و اضطرابآمیز از کسی که بتواند ایتالیا را نجات دهد، بسته میشود. ماکیاولی هنوز دلمشغول وحدت سیاسی ایتالیا نیست؛ شهریار تازهای که او فرامیخواند کسی است که میبایست رهبری پیکار با بیگانه را به دست گیرد، اما در حقیقت او مستقیماً جز بر یک دولت قوی، و احتمالاً دولت ایتالیای مرکزی، تسلط نخواهد داشت. با این هم، استغاثه ماکیاولی در سراسر قرون، یکی از تواناترین جلوههای روح ملی ایتالیا باقی میماند. به علاوه شهریار نماینده روشنترین و زلالترین بیان بک نظریه سیاسی است که تاکنون به عبارت آمده است. در اینجا همهچیز «سیاسی» است؛ هرملاحظه دیگری، اعم از اخلاقی و دینی، کنار گذاشته شده است. «آنچه باید باشد»، یعنی آرزوی یک زندگی والاتر، جای خود را به «آنچه هست» میدهد، یعنی به وقع نهادن به واقعیت، بدون دغدغه تغییر دادن آن. «امر سیاسی» در اینجا تقریباً به خودی خود و چنان بیواسطه و به قوت احساس میشود که اجازه نمیدهد هیچ صدای دیگری جز صدای مصلحت دولت به گوش برسد. دولت نیز همان شخص "شهریار" است، اشکال انسانی به خود میگیرد و در نحوه عمل یک موجود انسانی خلاصه میشود. بنابراین، مصلحت دولت همان مصلحت رئیس دولت است. این نحوه تأویل مسئله به مسئله یک فرد وحدت اندیشه رساله را باز هم فشردهتر و قانعکنندهتر میکند؛ هنجارهای نظری شواهد بسیار نزدیک و تام و تمامی در شخصیت چند شهریار بزرگ مییابد: فردیناند کاتولیک، شاه آراگون (19)، فرانچسکو اسفورتسا، و چزاره بورجا. قوت فوقالعاده سبک که بیپیرایه و موجز است و همچنین سادگی مفاهیم نیز از اینجا ناشی میشود؛ زیرا شهریار از نظر ادبی شاهکار است. یکی از شاهکارهای بزرگ نثر ایتالیایی است. این اثر در اندک زمان به بیشتر زبانها ترجمه شد و در سرتاسر اروپا انتشار یافت و شهرت عظیمی به دست آورد که شاید هرگز نصیب هیچ اثر دیگری نشده باشد؛ مخصوصاً در نیمه قرن شانزدهم و نیمه اول قرن هفدهم، هدف اتهامات و ناسزاهای بسیار سخت قرار گرفت. این اثر چکیده نظریهای است که به نام «ماکیاولیسم» خوانده شده است؛ به همین سبب خشم همه مخالفان این نظریه را به خود برانگیخت.
از حفاريهاي باستانشناسي معلوم شده است كه تمشك از گذشتهي بسيار دور و دوران ماقبل تاريخ چيده و خورده ميشده است. نخستين درختهاي تمشك براي استفاده از ميوهي تمشك در طول سالهاي قرون وسطي كاشته شده است. همهي انواع تمشك به عمل آمده، از گونههاي وحشي اين گياه كه در جنگلها و نقاط كوهستاني خودرو ميرويند، گرفته شدهاند. تمشك يكي از ميوههاي دوست داشتني و نشاطبخش تابستاني است
زيستگاه طبيعي :
گياه بومي اروپا و آسيا است. كشت آن در جاهاي ديگر نيز متداول شده است. تمشك طبيعي در جنگلها، كنارهي جنگلها و نيز در بوتهزارها و خارزارها ميرويد. تمشك وحشي خاك مرطوب و حاصلخيز را ترجيح ميدهد و سرزمينهاي مرتفع تا ارتفاع دو هزار متري هم ديده شده است. انواع باغي تمشك از گونههاي وحشي گياه گرفته شدهاند .
روی تپه های مشرف به تمشک ایستاده ام و به خاطرات گذشته با تو بودن فکر می کنم.شکوفه های سیب آویزانند و تو تمشک می چینی و به من لبخند می زنی. کوچه باغ بدون تو ......